تبليغاتX
زمزمه های دلتنگی ام برای تو...



گاهی آنقدر عاشقم که دلم برای ترانه کوتاهی که در باران برایم خواندی تنگ می شود و دوست

دارم نام تو را بر سینه درختانی که  هنوز بالغ نشده اند حک کنم.

و گاهی آنقدر سردم که شکوفه ها را در باد رها می کنم و در اتاقی از برف به خواب می روم...

گاهی آنقدر شاعرم که دوست دارم تا قیامت زیر باران بایستم و برای پروانه های

خشک شده گریه کنم و گاهی  آنقدر سنگم که دلم برای چشمهای تو تنگ نمی شود و

بوسه هایم را در دفترچه خاطراتمان ،

پنهان می کنم...

من

...

نه شاعرم و نه نویسنده

و نه حتی عاشق

...

تنها، زخمي ِ يك اشتباه ساده ام...

و حالا اینجا خانه درد دل های کاغذی من است

جایی برای تمرین نگفتن و حتی ننوشتن ،

براي همه ي آنهايي که بي تقصيرند...

تقديم به چشم هايي که

در راه ماندند

و دل هايي که آنها را راندند....

تقديم به اشک هايي که

غرورشان شکست

و عهدهايي که

کسي آنها را نبست....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 18:43 توسط ندا |


جشن تولدی نیست...

 

                          همه چیز بی معنی ست...

 

                                                            وقتی او کنارم نیست...

 

                                                                                        زندگی زیبا نیست...

دعا کنیم برای سلامتی و خوشبختی همسفر لحظه های غریبانه انتظارم...

و باز هم دعا کنیم برای همه ی دوستای ندیده ی دیگرمون و همه کسایی که چشم امیدشون به دستهای رو

به آسمون و دلای پاک شماست...

دعا کنیم برای فرج او که باید بیاید روزی...

خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس...

کمکم کن آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

بارخدایا...

           آسمان دلم را آبی کن تا عشق بازی با خورشید را تجربه کند...

                                                          دیر زمانیست بالهایم پرواز را از یاد برده اند...

بار خدایا ...

             کمک کن بالهای آبی پروازم تا آخر سفر پاک باقی بمانند...




+ نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت 14:44 توسط ندا

♥ ♥ ♥ می بوسمت، میگی خداحافظ

                                      این قصه از اینجا شروع میشه ♥ ♥ ♥

من بغض کردم، تو چشات خیسه

                                       دست ِ دوتامون داره رو میشه

تو سمت ِ رؤیای خودت میری

                                       میری ُ و من چشمامو می بندم...

ما خواستیم از هم جدا باشیم

                                        پس من چرا با گریه می خندم... 

می بینمت ، میری ولی میری ، نمی بینی..

می بوسمت ، از من ولی دستاتو می گیری...


تو فکر می کردی بدونِ من،، دلشوره از دنیای تو میره...

اینجا یکی همدرد ِ من میشه ،،، اونجا یکی دستاتو می گیره...

♥ ♥ ♥

گفتی که می تونی بری اما، بغضِ تو دستامو برام رو کرد...

ما هردو از رفتن پشیمونیم،،، جون ِ دوتامون زودتر برگرد...

جونِ دوتامون...                                          

می بینمت ، میری ولی میری ، نمی بینی..

می بوسمت ، از من ولی دستاتو می گیری...

.....

می بینمت ، میری ولی میری ، نمی بینی..

می بوسمت ، از من ولی دستاتو می گیری...

               ♥    ♥   ♥ ♥ ♥   ♥    ♥

+ نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 22:24 توسط ندا |

تکه های من از من فراری اند.
صـــدای پایشان گوشـــم را به زمین می چسـباند...
تو را رنجـــاندم؟!
می خواهم تنــــها سفر کنم...
در پشت سفر آرامشـــی عمیـــق سر بر بالین نهاده.
خود را گــــم کرده ام...
دستانم خالی از هــــیچ و پاهایم ناتوان از خســــتگی..
اما می روم، فراتر از سفیدی سرشـــار از سفید اوج.
طـــنینِ دل نوازی در هوا رهـــــا شده و
آرامـــــشِ من درونش گرفـــــتار.
بگــذار ســــتاره ها را نشان کنم؛
تکه های مـــن بی رحمانه رهـــایم کرده اند.
هـــــیچ ندارم...
مــــی دانم...
دیر رســـــیدم...
چندین بهــــار...
از گونه آســـمان، زیر بارش ستاره هایم به
درون خـــیس ترین جای زمـــین،
نبودنت، امـــیدم را باور کرد...
خـــزان بی برگ تر،
زمســـتان سوزناک تر،
و چشمان من، غمگین تر...
ای کـــــاش... کمی می ماندی
من دیگر ، هـــــیچ ندارم!...


پ.ن : زندگی ثانیه ای بود که تکرار نشد ، افسوس... خواب بودم و در دقیقه بیدار شدم ، کاش این ثانیه ها باز تکرار شوند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 23:24 توسط ندا |

روز تولد توئه ، امروز به دنیا میرسی

پیشکش دستای گلت ، شکوفه های اطلسی

شیرین تر از هر اتفاق ، تو بهترینی واسه من

مبارکِ چشمای تو ، تازه تر از تازه شدن

جشن تولدِ توئه ، میلاد هرچی خاطره

روزی که غیر ممکنه ، هیجوری از یادم بره

تو هستی که با بودنت ، به هر چی قصه جون میدی

تویی که با ناز نگات ، آسمون را نشون میدی

تو هستی که جون میگیرم ، تو فصل بارون و صدا

بی تو نه من بودم و نه ، قشنگ ترین خاطره ها...

جشن تولدِ توئه ، میلاد هرچی خاطره

روزی که غیر ممکنه ، هیچ جوری از یادم بره

تو دل من قد کشیدی ، مثه یه تاک سر به زیر

بازوهای عاشقِ تو ، دور ترانه هام بگیر

باشی نباشی پیشِ من

تو بهترین هم نفسی...

هرجای دنیا که میری

به آرزوهات برسی...

جشن تولد توئه ، میلاد هرچی خاطره

روزی که غیر ممکنه ، هیجوری از یادم بره


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 11:34 توسط ندا

نشسته ام باز کنار تو اومدی سراغم
نگاه تو روشنه شبای بی چراغم
نگاه من وقتی قصه داره که رنگ چشم تو غصه داره
شب منو تو باز دوباره انتظاره...
لبای تو رنگ بوسه داره لبای من گرم و بیقراره
سکوت شب یه آسمون و یک ستاره...

بارون گل شد ، خواب ِ ستاره
به انتظاره بغض ِ ابر  ِ پاره پاره
تا قلب ِ آسمون میبارم ، با تو تنها
فصل ِ منو تو باز رسیده روی ابرا...
کنار  ِ تو آروم میام پا میذارم
چراغی تو دست ِ شبو جا میذارم
که روشن بمونه آسمون ِ بی ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات میبندم
دوباره به این عشق هی نمیخندم
قصه ی عشق بازیه چرخ ِ روزگاره...
کنار تو آروم میام پا میذارم
چراغی تو دست شبو جا میذارم
که روشن بمونه آسمونه بی ستاره...

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 3:19 توسط ندا |

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه
منم و این عکس کهنه که از گریه ام دل خور نمیشه
منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

تا خوابت و می بینم می گم شاید وقتش رسیده…
بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمیده
نه، دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن نداره
دوباره نیستی و بغض گلوم و می گیره باز کم میارم...
حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ی ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره...
حالا که نیستی و بغض گلوم و میگیره چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی
اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 23:2 توسط ندا |

در این سکوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره ها
درباره ی تو می پرسم ، شبی که چشمانم با چشمانت بازی ها داشت ، من
بی خبر از آن به نگاهت دل بستم.. .
من ترا در ابرها در باد و باران و در لایه لایه های برگهای زرد خاطره یافتم..
سرزمین خاطره های من و تو جایی است که آفاق در آن رنگ دیگری دارد..
و حالا دلتنگی هایم را با رنگ سیاه می نویسم و آرزوهایم را با رنگ آبی ، چون امروز
آسمان در قلب من است.. .
آسمان خاطره ای که پروانه های سبز و جوان اندیشه ام در آن بال به پرواز گشوده اند.. .
هم اکنون وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته ، همانی که به خاطر قدرتش
و گاهی به دلیل همراهی بی دریغش فاصله ای در حریم عبودیّتش میان من و او نیست.. .
ای ساحل سبز افق!
من در جایی از رؤیاهایم که فردایی از جوانی ام نقاشی شده ،
به امید تقد‌‌ّس نگاهت بی محابا اشک می ریزم.. .
رفیق دلم!
می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملو از اشک باشد و
اشک زمانی زیباست که بخاطر عشق بریزد.
کاش می شد در ابدی بودن آبی کرانه ها آشیانه ساخت و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت.. .
عزیز چشمانم!
کمکم کن تا نفس هست دوستت داشته باشم.. .
کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد ،
همیشه نیلی باشد...

+ نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 0:52 توسط ندا |

می خواهم غزل را برای پرواز بهانه کنم
و پرواز را برای رسیدن به تو ،
و تو را بهانه ی زندگی...



می خواهم بگریزم از این همه دلتنگی و دلواپسی...
از این همه دوری و جدایی...
برایم ترانه بخوان ...
می خواهم با نوازش تو ای مهربان ترین ،
تمام غصه ها را به صلیب بکشم...
با آخرین غزل به سوی تو پرواز خواهم کرد
در انتظار باش که در انتظار توام... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 17:28 توسط ندا |



کاش پیش من بودی
کاش دستانت در دستانم بود
و لطافت هزار ابر سپید بهاری را
در دست داشتم
و در اوج خوش بختی پرواز می کردم
کاش می توانستم به چشمانت نگاه کنم
و با هر نگاه من
هزار هزار واژه ناگفته عشق را
به یک باره به سوی تو روان می کردم
و با هر نگاه تو
شادی در چشمان من می جوشید
کاش می توانستم صدای گرم تو را بشنوم
تا چون آبشاری از نغمه های روح انگیز
بر عمق جانم جاری گردد
و همه غم های فراق را بزداید
کاش پیش من بودی
من با گرمای عشق تو زنده ام
چه زیباست
که تو تنها نیاز من باشی
و چه عاشقانه است
که تو تنها آرزویم باشی
و چه رؤیایی است
این لحظه های ناب عاشقی
و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را فقط با تو حس می کنم
و اگر غروری در من هست غرور عشق به توست...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 تیر1389ساعت 23:8 توسط ندا

عشق منو تو توی قلبم می مونه...
لمس دست تو توی قلبم می مونه...
تو هستی با من تو رویای شبونه
فکر تو هستم با این دستای سردم
زندگی با تو بهتره .. . میخوام عاشقت بمونم
نگو حرف رفتنو .. . بی تو من نمی تونم



عشق منو تو توی قلبم می مونه ، توی قلبم می مونه
عطر دست تو توی یادم می مونه ، توی یادم می مونه
روزهای با تو هرگز یادم نمیره ، هرگز یادم نمیره
وقتی تو هستی قلبم آروم می گیره ، قلبم آروم می گیره
زندگی با تو بهتره .. . میخوام عاشقت بمونم...
نگو حرف رفتنو .. . بی تو من نمی تونم...
زندگی با تو بهتره .. . میخوام عاشقت بمونم...
نگو حرف رفتنو .. . بی تو من نمی تونم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 23:41 توسط ندا |



دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو رادر انحصار قطره های اشک نبینم و
تو نیز دعا کن ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد...
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و
تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم...
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه
از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم...
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند...
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند...
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ،
دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 1:19 توسط ندا

هوا هر وقت که بارونیست
                          تو فکر من چراغونیست
پُرم از خاطرات تو
                          همونایی که می دونی
مگه یادم میره یک دم
                          تا هر وقتی که من زنده م
تو بانی ِ یه مشت شعری
                          هم الان هم در آینده م...

دلم می خواد بیام پیشت
                          بذارم سر روی دوشت
بگم می میرم از عشقت
                         برم گم شم تو آغوشت
من و تو زیر بارون بود
                         به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم
                        نگاه کردیم از عشق مردیم
شمایل جمال تو
                قلبمو روشن میکنه
نمی دونی که عشق تو
               چه کاری با من میکنه
   چه کاری با من میکنه

رو آیه های بارونی نوشتم
                      بسته به تو جونم و سرنوشتم
تو مظهر تحملی تو ماهی
                      عشق منی برام تو تکیه گاهی

+ نوشته شده در شنبه 7 فروردین1389ساعت 22:59 توسط ندا |


کاش می توانستم همانند تو با چشمهای دلم به دنیای بیرون نگاه کنم .
ای کاش می دانستی که در این دنیایی که بی وفایی و ظلم در گوشه گوشه ی قلب ها خانه کرده من قلب خود را زلال تر از گلبرگ گل ها نگه داشته ام تا روزی ان را به دست تو بسپارم .
ای زیبایم ! ای کاش می دانستی که دیشب تمام لحظه لحظه ها را دعا کردم تا صدایت را بشنوم .
ای کاش می دانستی که قشنگی های دنیا هم نمی توانند جای قشنگی لبخند تو را برای من بگیرند . کاش می دانستی تنهایم و بیشتر از همیشه به تو محتاجم و ای کاش دیگر برای نوشتن از تو ای کاش را به کار نمی بردم...!
                    سال نوت مبارک عشق همیشگی و بی زوال ِ من...          

+ نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 23:8 توسط ندا

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 23:23 توسط ندا |



تنهايی من، همان انتظارم است
و انتظارم، همان عشق!
و عشق تنها بهانه ی بودنم!
بی بهانه ام نکن!
بعد از رفتن تو
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه..
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم
این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته...
و به حرمت شبهای تلخ من
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند...
جز تو
دلتنگی حس غريبی است...
كه فقط در دل رخنه میکند ، دلتنگی آرايه ادبی سينه است ،
دلتنگی را میتوان در شب احساس كرد
وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز خودمان
در خيابان خلوت دل قدم نمي زند
و پی چيزی و گم كرده ای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست
جز تو...

+ نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 23:46 توسط ندا |

تنها نرو این راه رفتن نیست
                       دنیای تو چیزی به جز من نیست
تو از خودت چیزی نمی دونی
                        تنها نرو ، تنها نمی تونی...
میری که با فکر تو تنها شم
                        میری که همدرد خودم باشم
تو آخر راهو نمی دونی 
                        تنها نرو ، تنها نمی تونی...
من حال این روزاتو می دونم
                        چیزی نگو ، چشماتو می خونم
این جاده تا وقتی نفس داره
                        چشماشو از تو برنمیداره
من از هوای جاده دلگیرم
                         از فکرشم دلشوره می گیرم
این آینه تو فکر شکستن نیست
                         باور نکن این صورت من نیست

    دستامو با احساس تو بستم       من بی نهایت با تو هم دستم...
          تا جاده میره سمت بی راهه              گم کن منو این آخرین راهه...

من حال این روزاتو می دونم
                         چیزی نگو ، چشماتو می خونم
این جاده تا وقتی نفس داره
                            چشماشو از تو برنمیداره
من از هوای جاده دلگیرم
                             از فکرشم دلشوره می گیرم
این آینه تو فکر شکستن نیست
                             باور نکن این صورت من نیست 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 23:46 توسط ندا

امروز دلم هواي با تو بودن كرده چشمانم شوق نگاه تو را دارد...
كاش مي توانستم لحظه اي ببينمت و دوباره در درياي چشمانت غرق شوم
افسوس كه نمي توانم آنچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است
و دستم ناتوان از رسم احساسم آخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم..؟ چه كنم..؟
تو بگو
چگونه مي توانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم..؟
كاش فرصتي به من مي دادي... كاش چشمانم را مي ديدي كه عشقم رافرياد مي زنند...
تنهايي عذابم مي دهد... خسته ام از تكرار زندگي تو .را ميخواهم كه تكيه گاهم باشي..
از پا افتاده ام توان ايستادن ندارم...
گناه من چيست؟ كه دوستت دارم مي خواهم با تو باشم و در تو ذوب شوم...
بغضي گلويم را مي فشارد گوشه خلوتي مي جويم تا رهايش كنم
غرورم نمي گذارد اينجا گريه سر دهم تنها تو
ميتواني اشكهايم را ببيني...
اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است...

نازنينم :
باورم كن و بگذار با تو دوباره جان بگيرم... مي خواهم زندگيم را باتو رونق دهم...
خنده را به لبانم بازگردان چه سخت غريبه اند اين دو باهم تو مي تواني آشتيشان دهي...؟؟
دست مهرم را رد نكن دستي كه دست تو را مي جويد و اگر يكي شوند دنياي تازه اي مي سازند
از جنس عشق...
مي شود دوباره فرهاد و شيريني ساخت مي توان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند...
كاش كلمات جان داشتند و مي توانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني...
اما اميد دارم كه روزي باورم كني و مي دانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد آن روز...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 22:16 توسط ندا |